فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

250

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

التَّقْوِيم - [ قوم ] : مص . تقويم تاريخ ، گاهنامه ، سالنامه كه در آن تاريخ روزها و ماهها و تطبيق آن با سالهاى مختلف ثبت مىشود ؛ « تَقْوِيمُ البُلدانِ » : بيان طول و عرض شهرها و كشورها از نظر موقعيتهاى جغرافيائى . التَّقِيّ - ج أَتْقِيَاء و تُقَوَاء [ وقي ] : پرهيزگار ، با تقوى . تَقَيَّأَ - تَقَيُّؤاً [ قيأ ] : تظاهر به قي و استفراغ كرد . تَقَيَّحَ - تَقَيُّحاً [ قيح ] الجرحُ ( طب ) : زخم چرك كرد ، از زخم چرك روان شد . تَقَيَّدَ - تَقَيُّداً [ قيد ] : اين واژه مطاوع ( قَيَّدَ ) است . تَقَيَّضَ - تَقَيُّضاً [ قيض ] تِ البَيْضَةُ : تخم مرغ شكسته شد ، - الحَائِطُ : ديوار فرو ريخت و ويران شد ، - أباه : همانند پدرش شد ، - لَهُ كَذَا : آن چيز براى وى مُيسّر شد . تَقَيَّظَ - تَقَيُّظاً [ قيظ ] القومُ بالمكان : در آن مكان در فصل تابستان اقامت كردند . تَقَيَّلَ - تَقَيُّلًا [ قيل ] : در نيمروز خوابيد ، - ابَاهُ : مانند پدرش شد ، - المَاءُ : آب گرد آمد . تَقَيَّنَ - تَقَيُّناً [ قين ] : آرايش كرد . تَكَّ - - تَكَّاً تِ الساعةُ : ساعت زنگ زد . تَكَابَّ - تَكَابّاً [ كبّ ] القومُ على الشيءِ : آن قوم بر آن چيز ازدحام كردند . تَكَابَرَ - تَكَابُراً [ كبر ] : تكبر كرد ، - الرَّجُلُ : آن مرد خود را بزرگ قدر و بزرگسال نشان داد . تَكَاتَبَ - تَكَاتُباً [ كتب ] القومُ : آن قوم با يكديگر نامه‌نگارى كردند . تَكَاتَعَ - تَكَاتُعاً [ كتع ] الرجُلانِ : آن دو مرد بدنبال هم رفتند . تَكَاتَمَ - تَكَاتُماً [ كتم ] الرجُلانِ الحديثَ : آن دو مرد سخن را در ميان خود راز نگهداشتند . تَكَاثَرَ - تَكَاثُراً [ كثر ] القومُ : آن قوم بسيار شدند ، آن قوم بر بسيارى افراد بر يكديگر فخر كردند ، - الشيْءَ : آن چيز را بسيار ديد . تَكَاثَفَ - تَكَاثُفاً [ كثف ] : آن چيز ستبر و غليظ و بهم پيچيده شد . تَكَادَمَ - تَكَادُماً [ كدم ] المتنازعون بالأَفواهِ : ستيز كنندگان يكديگر را با دندان گاز گرفتند . تَكَاذَبَ - تَكَاذُباً [ كذب ] القومُ : بعضى از افراد آن قوم بر بعضى ديگر دروغ گفتند . التَّكَاذِيب - [ كذب ] : سخنان بيهوده و دروغ . تَكَارَى - تَكَارِياً [ كري ] الدارَ و غيرَها : خانه و جز آن را اجاره كرد . تَكَارَمَ - تَكَارُماً [ كرم ] عن كذا : از چيزى پاك و منزّه شد . تَكَارَهَ - تَكَارُهاً [ كره ] : ناخوش و ناپسند شمرد . تَكَاسَلَ - تَكَاسُلًا [ كسل ] : تنبلى و سستى كرد . تَكَاشَّ - تَكَاشّاً [ كشّ ] تِ الأَفاعي : افعيها بر يكديگر بانگ زدند . تَكَاشَفَ - تَكَاشُفاً [ كشف ] القومُ : معايب و بديهاى آن قوم بر يكديگر آشكار شد ، آن قوم رازهاى يكديگر را آشكار كردند . تَكَاظَّ - تَكَاظَّاً [ كظَّ ] القومُ : آن قوم در جنگ و پيكار بر يكديگر سخت گرفتند ، دشمنى با هم را از حد گذرانيدند . تَكَافَّ - تَكَافّاً [ كفّ ] القومُ : آن قوم در جنگ و پيكار بر يكديگر سخت گرفتند ، دشمنى با هم را از حدّ گذرانيدند . تَكَافَأَ - تَكافُؤاً [ كفأ ] القومُ : آن قوم با هم برابر شدند يا مساوى كردند . التَّكَافؤُ - [ كفأ ] : مص ؛ « تَكَافُؤُ شكلين مساحة » ( أَو حَجْماً ) ، ( ه ) : در اصطلاح هندسه به معناى دو شكلى است كه از نظر مساحت با هم برابر يا داراى حجم واحدى باشند بىآنكه بر روى هم منطبق يا قرار گيرند مانند مربّع يا مستطيلى كه مساحت هر يك از آنها يك متر مربع باشد . تَكَافَحَ - تَكَافُحاً [ كفح ] القومُ : آن قوم يكديگر را كتك زدند ، - تِ الأَمْواجُ : موجهاى دريا متلاطم شدند ، - تِ الكباشُ : قوچها يكديگر را شاخ زدند . تَكَافَلَ - تَكَافُلًا [ كفل ] القومُ : بعضى از آن قوم كفيل بعضى ديگر شدند . تَكَالَبَ - تَكَالُباً [ كلب ] القومُ : آن قوم دشمنى را آشكار كردند . تَكَالَمَ - تَكَالُماً [ كلم ] الرجُلانِ : آن دو مرد پس از دورى و مهاجرت با يكديگر سخن گفتند . تَكَامَلَ - تَكَامُلًا [ كمل ] : آن كار انجام و تكميل شد . تَكَايَدَ - تَكَايُداً [ كيد ] الرجُلانِ : آن دو مرد به يكديگر نيرنگ زدند . تَكَايَلَ - تَكَايُلًا [ كيل ] الرجُلانِ : آن دو مرد با دشنام دادن يكديگر را تهديد كردند ، براى يكديگر كيل يا پيمانه كردند . تَكِئَ - يَتْكَأُ تَكْأ [ وكأ ] الرجُلُ : آن مرد به چيزى تكيه كرد . التُّكَأَة - [ وَكأ ] : آنچه كه بر آن تكيه كنند از قبيل چوبدستى يا كمان و مانند آنها ، مرد سنگين و كم حركت و بسيار تكيه كننده . تَكَبَّى - تَكَبِّياً [ كبو ] على المجمرة : جامه‌ى خود را بر روى بخوردان گرفت تا بخور دهد . تَكَبَّبَ - تَكَبُّباً [ كبّ ] : خود را در جامه‌اش پيچيد ، - تِ الإبلُ : شتر بر اثر بيمارى و مانند آن بر زمين خورد ، - الرملُ او الشجَرُ : ريگ توده يا درختان انباشته شدند . تَكَبَّدَ - تَكَبُّداً [ كبد ] اللبنُ : شير سفت و غليظ شد ، - الأَمْرَ : از آن كار رنج كشيد ، قصد آن كار را كرد ، - المَكَانَ : در وسط آن مكان قرار گرفت ، - تِ الشمْشُ السَّمَاءَ : خورشيد در ميان آسمان قرار گرفت . تَكَبَّرَ - تَكَبُّراً [ كبر ] : متكبر شد . تَكَبَّسَ - تَكَبُّساً [ كبس ] الرجُلُ : آن مرد سر خود را داخل پيراهن خود كرد ، - على الشَّيء : بر او وارد شد ، - النّهرُ او البِئرُ : رودخانه يا چاه پر از خاك شد . تَكَبْكَبَ - تَكَبْكُباً [ كبكب ] القومُ : آن قوم گردهم آمدند ، - فى ثيابهِ : جامه‌اش را بر خود